قبلا لهجه ها را تقلید می کردم بی این که بخواهم. حتی اگر کسی لکنت داشت در جوابش با لکنت حرف می زدم اگر تمام حواسم را جمع نمی کردم.
حالا انگار رفتارها مسری شده اند برایم. تمام روز گریه می کنم و راه می ر
روزی روزگاری نسرین نامی دوست من بود. دوستی که دشمن بود. دشمنی می کرد اذیت می کرد. این ها را گفتم تا به خود اجازه دهم هر چه خواستم در باره اش بدگویی کنم.
قرار نبود متن را این گونه آغاز کنم. بگذار قلم ب
توی جامعه ی سخت، وقتی خودت هم شرایط سختی داری، راه می روی و خرافات را جارو می کنی و همراه خودت می بری. بی این که بخواهی یا بفهمی در حال انجام چه کاری هستی.
گاهی هم در مقابل این همه پیروانی که هر کدام
یک جورهایی معامله می کنیم با هم. من این جا با تو کوتاه می آیم و حرفت را گوش می کنم، تو هم آنجا مرا. بعد هم نامش را می گذاریم دوستی، معاشرت، مردم داری، مهربان ... صفا ... مروت (این سه تای آخر مال پسرخا
روزهای کمی ترسناکی هستند. نرخ ها بالا می روند و بالاتر و ممکن است دستمان به آنها نرسد. در همین احوالات می شنوم که دختر دوستم می خواهد به یک سفر تفریحی برود. من هم می خواهم اما ...
داشتم فکر می کردم چه